گفتوگوی حمایت با دکترسید مصطفی محقق داماد:
جسم و جان ودیعهای الهی نزد انسان است. به این ترتیب انسان مالک اصلی تن خود محسوب نمیشود. براین اساس حق خدشه به بدن خود را ندارد. در این میان مباحث حقوقی و فقهی راجع به تشریح و پیوند اعضای بدن انسان تحت شرایطی مطرح میشود. مساله اخذ اجرت توسط طبیب از دیگر مباحث حوزه فقه پزشکی است.
از لحاظ فقهی آیا فردی میتواند در ازای اهدای عضو خود، از گیرنده آن عضو یا دولت حسب مورد پولی دریافت کند؟
واقعیت امر این است که هر چند که انسان مالک اعضای خود نیست، ولی ما همانطور که در کتاب «فقه پزشکی» بحث کردهایم، جدا شدن جزیی از بدن انسان، ولو اینکه یک مو از بدن انسان جدا شود، بعد از جدا شدن اینطور نیست که رابطه آن عضو جداشده با آن شخص به طور کلی قطع شود، بلکه یک رابطه اختصاصی بین آن عضو و شخص برقرار خواهد شد. به این معنا که هنوز آن شخص میتواند بگوید که مثلا نسبت به موهایی که از من در آرایشگاه جدا شده است، کسی حق تصرف در آنها را ندارد و خودم میخواهم نسبت به آنها تصمیمگیری کنم. این حق برای صاحب مو وجود دارد. کلیهای هم که از یک شخص جدا میشود، اگر هم هیچ ارزشی نداشته باشد، این رابطه اختصاصی وجود خواهد داشت.
حتی فقها این رابطه حق اختصاصی را درباره خمر نیز به کار بردهاند. به عنوان مثال سرکه کسی ممکن است در اثر گرم شدن هوا تبدیل به خمر شده باشد. این خمر به موجب موازین اسلامی ارزش مالی ندارد و برای شخص حق مالی ایجاد نخواهد کرد، اما کسی نمیتواند بگوید که حال که سرکه تبدیل به خمر شد، دیگر رابطهای میان صاحب سرکه و این مایع وجود ندارد، بلکه همچنان رابطه «حق اختصاص» بین آن فرد و مایع مسکر وجود خواهد داشت و هیچکس نمیتواند حق اختصاصی او را قطع کند. خصوصا کلیه و خون که در زمان ما ارزش مادی پیدا کرده است، به طریق اولی این حق را برای صاحب آن ایجاد خواهد کرد.
چه نکات دیگری در زمینه موضوع پیوند اعضا مدنظر شماست؟
نکته قابل ذکر در اینجا آن است که پزشکان براساس مثالهای فوق کلیه زنده را از بدن فرد جدا میکنند. برخی از مواقع مرگ مغزی رخ میدهد و به این ترتیب قلب یک انسان را در میآورند و انسان دیگری را با پیوند قلب مزبور نجات میدهند. صحبت من در مورد آن اعضایی است که بعد از مرگ هم به درد میخورند، مثل موضوع پیوند شبکیه چشم. چشم مرده را میتوان به کسی که مشکل شبکیه و قرنیه دارد، پیوند زد. واقعیت امر این است که اگر خود شخص فوت شده وصیت کرده باشد که چشم او را بعد از مرگش به محتاجین اهدا کنند، یقینا این عمل بلامانع است. به نظر من باید در جامعه دینی این موضوع را تبدیل به یک ارزش کنیم. در حال حاضر براساس گزارشاتی که متخصصان چشم پزشکی به من دادهاند، عده زیادی از بیماریهای مختلف چشمی رنج میبرند و در حال کور شدن هستند، ولی کسی وجود ندارد که به آنها چشم و شبکیه اهدا کند. به نظر میرسد که اگر این موضوع در کشور ما تبدیل به یک ارزش شود، بسیار پسندیده است. یعنی افراد متعددی در جامعه یافت شوند که وصیت کردهاند که بعد از مرگ چشمانشان در اختیار بانک چشم قرار بگیرد و برای کشور نیز یک بانک چشم بسیار معقول و مجهز زیر نظر وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی ایجاد شود.
در مورد افزایش شیوع فروش کلیه در جامعه توسط افراد نیازمند و مسکین توضیح دهید.
در پاسخ به سوال شما باید بگویم که ما گناهکار هستیم که افرادی فقط با انگیزه مالی مبتلا به فروش کلیه میشوند، زیرا برای مردم امکانپذیر است تا کاری کنند که فقر شخص کلیهدهنده رفع شود و این مشکلات برایش ایجاد نشود. در حال حاضر مشاهده میشود که مبالغ کلانی حتی به قصد قربت خرج مسایل دیگر میشود، ولی همچنان فقرا مجبور هستند که کلیه خود را به فروش برسانند. اگر احیانا در چنین شرایطی است که کسی مجبور به فروش کلیه خود شده است، اصل آن فروش با شرایط و مقدماتی که در بالا به آنها اشاره کردم، اشکالی نخواهد داشت.
در مورد قاعده فقهی حرمت اخذ اجرت بر واجبات توضیح دهید. به نظر شما آیا این قاعده با اخذ دستمزد از سوی پزشک تعارض دارد؟
همانطور که در سوال اشاره کردید، در فقه اسلامی این موضوع وجود دارد که آیا کسی میتواند احکام شرعی را در قبال دریافت پول از دیگران آموزش دهد؟ یعنی بگوید که من پول میگیرم و احکام شرعی را آموزش میدهم. به نظر میرسد که اگر آن احکام از نوع احکام شرعی لازم و ضروری باشد، حق چنین کاری را ندارد، زیرا اجرت بر واجبات حرام است. به عنوان مثال نماز از واجبات است. به این ترتیب اگر کسی بگوید که من پول میگیرم تا نماز را به دیگران آموزش دهم، درست نیست. اجرت بر واجبات یک عمل نامشروع است.
در مورد اعمال پزشکی نیز باید گفت که اگر در واقع جان یک نفر در خطر باشد و نجات جان وی تنها منوط به عمل آن پزشک باشد، نه شخص دیگری، در این وضعیت پزشک یقینا نمیتواند از بیمار مزبور اجرتی دریافت کند، اما اجرت در برخی از موضوعات پزشکی دیگر میتواند وجود داشته باشد. در جایی ممکن است که تعداد اطبا زیاد باشد و به اندازه «من به الکفایه» وجود دارد. به قول آیتالله کاظم یزدی، پزشکی و سایر حرفههای واجبه، حرفی هستند که انجام دادن آنها در موارد «واجب کفایی»، واجب است، اما نه بدون پول، بلکه در عین حال که انجام آنها واجب است، دریافت پول نیز امکانپذیر است، به شرطی که آن مورد از موارد «واجب عینی» نباشد.
در واقع در جایی که به عنوان مثال فقط یک پزشک وجود دارد و حیات فرد بسته به عمل وی دارد، درمان بیمار بر پزشک واجب عینی است و وی نمیتواند طی قراردادی از آن بیمار به لحاظ درمان وی پول اخذ کند.
در زمینه اتانازی یا مرگ ناشی از ترحم، آیا از لحاظ قواعد فقهی پزشک میتواند با رضایت بیمار به حیات وی خاتمه دهد؟
در مورد مرگ از روی ترحم باید اذعان کرد که این مهم به چند نوع قابل تقسیم است که من در کتاب «فقه پزشکی» به آنها اشاره کردهام. به هیچوجه کسی از لحاظ شرعی «اتانازی فعال» را تجویز نخواهد کرد. به عبارت دیگر هیچکس مجاز به این دسته از اعمال نیست، زیرا جان در اختیار خداوند است و جسم و جان آدمی، امانت الهی است و انسان بایستی تا آخرین دقایق زندگی، جان خود را حفظ کند. اطبا نیز مسئول هستند که تا آخرین لحظه حیات بشری را حفظ کنند. در مقابل «مرگ ترحمی منفی یا غیرفعال» وجود دارد. منظور از این اصطلاح این است که شخص دچار مرگ مغزی شده است و چندین روز است که دستگاههای احیاکننده و پزشکی معطل شده است و به طور مستمر برای حفظ حیات آن شخص، داروهایی به وی تزریق میشود. پرسشی که در ذهن ایجاد میشود، این است که آیا خاتمه دادن به حیات چنین شخصی از لحاظ شرعی امکانپذیر است؟ بسیاری از فقها در این زمینه فتوا دادند که خاتمه مرگ چنین فردی اشکال ندارد. به این خاطر که دیگر لازم نباشد که در چنین شرایطی دایما به ابزار و وسایل تمسک کنیم تا حیات وی ادامه پیدا کند.
امروزه تشریح جسد مردگان برای آموزشهای پزشکی امری مرسوم و ضروری است. آیا از لحاظ فقهی این امر توجیهپذیر است؟
واقعیت امر این است که ما باید کلنگر باشیم. حیات بشری اگر منوط باشد به اینکه برای ادامه حیات بشری، یک عدهای آموزش پزشکی ببینند و در این راستا بدن اجساد را تشریح کنند، ما باید واقعا در این زمینه اظهارنظر قطعی کنیم. شکی نیست در زمانهای قدیم بشر بدن اجساد را تشریح نمیکرد و پزشکان از روی حیواناتی نظیر گوسفند، علم پزشکی را یاد میگرفتند و علم پزشکی به این حدی که در حال حاضر هست، پیشرفت نکرده بود. جای هیچ تردیدی نیست که پیشرفت علم پزشکی ناشی از استفاده از اتاق تشریح است که بدن انسانها را در آنجا تشریح کردند و فهمیدند که ساختار بدنی انسان با دیگر حیوانات دارای تفاوتهایی است. من معتقد هستم که تا آنجا که علم پزشکی از روی تشریح حیوانات به پیش برود، نباید بدن انسان را شکافت و تشریح کرد.
یک نکته در این زمینه وجود دارد. آن نکته این است که قضیه فوق متوقف است بر توهین. یعنی آنچه که فقها در رویکرد شریعت نسبت به تشریح اجساد با شبهه مواجه میشود،توهین به بدن جسد مسلمان است. این عمل تحت عنوان «مثله» شناخته میشود. مثله کردن یعنی اینکه بدن انسان مسلمان را بعد از مرگ قطعه قطعه کنند. این موضوع دارای سابقه تاریخی است. براین اساس لشکر غالب بعد از جنگها، جنازههای لشکر مغلوب را مثله و قطعه قطعه میکرد. پیامبر گرامی اسلام فرمودند که «مثله کردن» حرام است، ولو اینکه آن مرده یک سگ باشد. به این ترتیب اگر شخصی را کشتید، دیگر او را قطعه قطعه نکنید. در واقع این کار نشانه خشونت، خباثت و پستی یک انسان نسبت به انتقام بود، کما اینکه معروف است که مادر ابوسفیان در جریان جنگ احد، جگر حضرت حمزه را از سینه وی درآورد. این جریان در اسلام بسیار زشت است. این قضیه جنبه توهینآمیز دارد. به نظر میرسد که در حال حاضر به عنوان مثال شخصی که وصیت میکند تا بعد از مرگ بدن او را با رضایتش به دانشگاه پزشکی و برای خدمت به علم پزشکی اهدا کنند، چنین حرکتی هیچ نوع توهینی تلقی نمیشود. به اعتقاد من چون این وضعیت توهین تلقی نمیشود، از جمله مواردی است که ما از آن میتوانیم استنباط یقینی یا اصطلاحا قیاس «مستنبطالعله» کنیم. یعنی ما میتوانیم که ابتدا علت را کشف کنیم و چون علت را که توهین است کشف کردیم، اگر آن علت منتفی شد، معلول هم منتفی خواهد شد.
حمایت : ۲۰/۹/۱۳۹۰
سایت حقوقی وکیل محمد مقصود وکیل محمد مقصود ؛ وکالت و مشاوره در امور حقوقی