بررسی «فقه پزشکی» در گفتوگو با دکتر محقق داماد:پزشکی شغلی است مرتبط با حیات و سلامت آدمی؛ برای همین نهتنها متخصصان مشاغل پزشکی آموزشهای خاص میبینند بلکه در خارج از علم پزشکی و در سایر علوم نیز به پزشکی نگاه ویژهای وجود دارد.
از جمله میتوان به مطالعات فقها و حقوقدانان در این حوزه اشاره کرد. این مطالعات و تحقیقات باعث بوجود آمدن گرایشهایی در فقه و حقوق شده که به نام «فقه پزشکی» و «حقوق پزشکی» مطرح است. در نتیجه این تلاشها قانونگذار نیز متوجه این حوزه شده و مقررات مختلفی در رابطه با طبابت وضع کرده است. در حال حاضر میتوان گفت که چندین شاخه از علوم مختلف در رابطه با پزشکی، به یکدیگر نزدیک شدهاند از جمله فقه، حقوق، اخلاق و خود دانش پزشکی و زمینههای مطالعاتی جدیدی را پدید آوردهاند. نتیجه این رویکرد، مطالعات و تحقیقات ارزشمندی است که برخی از آنها در قالب کتاب و مقاله به چاپ رسیده و ارایه شده است. در این میان، فقه پزشکی، گرایش تحقیقاتی تازهای است که آثار ارزشمندی در آن به چاپ رسیده است. اما در مورد اینکه موضوع اصلی تحقیق و مطالعه در فقه پزشکی چیست، سوالاتی برای محققان علوم فقه و حقوق وجود دارد. برای اینکه آشنایی بیشتر با مطالعاتی که در حوزه فقه پزشکی انجام میشود، به گفت وگو با آیتالله دکتر محقق داماد، یکی از اساتید برجسته فقه و حقوق کشور که در این حوزه مطالعات ارزشمندی انجامدادهاند نشستهایم که بخش اول این گفت وگو در ادامه خواهد آمد.
آیتالله دکتر سید مصطفی محقق داماد، استاد برجسته دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی چهرهای شناخته شده در میان فقها و حقوقدانان است. دکتر محقق داماد، نتیجه مطالعات و بررسیهای خود در حوزه فقه پزشکی را در کتابی با همین عنوان یعنی «فقه پزشکی» مدون کردهو به چاپ رساندهاند. در گفتوگو با ایشان ابتدا به تبیین اصطلاح فقه پزشکی و بیان حدود و ثغور مطالعه در این حوزه پرداختهایم.
شما کتابی تحت عنوان «فقه پزشکی» نوشتهاید، مراد از اصطلاح فقه پزشکی چیست؟ چه موضوعاتی در ذیل این عنوان مطرح میشود؟
شاید هر کس که عنوان «فقه پزشکی» را در کتاب من مشاهده کند، بدون اینکه به محتوای آن کتاب مراجعه کند، در نظر خود این چنین استنباط کند که منظور من از «فقه پزشکی»، مسایلی است که از نظر فقهی مطرح بوده است و پاسخ آنها در این کتاب داده شده است. در حالی که این مسایل تنها یک بخش بسیار کوچکی از کتاب موصوف است که در آخر آن کتاب به آن پرداختهشده است. اما منظور من و در واقع تعریف من از «فقه پزشکی»، تنها این موضوعات نیست.
من معتقد هستم که یک پزشک با یک انسان عادی، تفاوتهای بسیار بزرگ و عمیقی دارد. یک انسان عادی بایستی در درجه اول مسایل دینی خود را از روی تحقیق و اجتهاد یاد گیرد. به اعتقاد من یک انسان مسلمان لازم است تا همه وظایف شرعی خود را از روی تحقیق و تفکر و اندیشه خود بیاموزد و یاد بگیرد و النهایه آقایان فقها معتقد هستند به اینکه اگر بخواهیم بر این نظر باشیم که همه کس باید در مسایل فقهی مجتهد باشد، عسر و حرج لازم میآید.
منظور از عسر و حرج این است که زندگی مردم مختل میشود. تعبیری که فقها در مبحث اجتهاد و لزوم آن دارند، این است که میگویند اختلال معیشت مردم پیش خواهد آمد. یعنی تالی فاسد اینموضوع که بگوییم بر همه مسلمانان واجب است که خودش از روی تحقیق مسایل شرعی خود را یاد بگیرد، به اختلال معیشت زندگی منتهی خواهد شد.
اگر بگوییم که همه کس باید مجتهد شوند، مشکلساز است و اگر بگوییم که همگان احتیاط کنند، این احتیاط نیز موجب اختلال در زندگی معیشتی مردم خواهد شد.
این مساله را محققان بزرگی نظیر مرحوم آخوند خراسانی، صاحب کتاب کفایهالاصول، در همین کتاب مطرح کردند. ایشان میفرمایند که نمیتوان گفت که تمامی مردم هم مجتهد باشند و هم انسانهایی محتاط.
بنابراین فقها در این موارد اجازه تقلید میدهند. یعنی جواز تقلید را از این طریق به اثبات میرسانند.
به این ترتیب برای مردم عادی تقلید مجاز است، فرض کنید یک فرد مسلمان خواهان سفر به مکه مکرمه است. وی از یک مجتهد تقلید میکند و رساله او را تهیه میکند و در سفر حج به دستوراتی که این مجتهد داده است، عمل میکند.
یا در جایی که فردی در نمازهای چهار رکعتی، بین رکعت سوم و چهارم نماز خود شک میکند، از یک فقیه برای فهم اینکه در این وضعیت تکلیف چیست و چگونه باید عمل کرد، تقلید میکند.
به تفاوت پزشک با افراد عادی اشاره کردید، دامنه این تفاوت را روشنتر کنید.
طبیب یک تفاوت عمیق با افراد عادی مورد اشاره دارد. این تفاوت به این جهت است که سروکار یک طبیب با جسم و جان مردم است. حوزه وظایف یک طبیب گسترده است. همانطور که اشاره شد، یکی از وظایف وی آن است که معالجه بیماران بر عهده اوست و با جان و جسم مردم سروکار دارد و نمونههایی برای او پیش میآید که در آنها وی بایستی بلافاصله تصمیم بگیرد.
اما نمونههایی که برای انسانهای عادی جامعه پیش میآید، آنچنان مهم نیست، بلکه بیشتر جنبه شخصی دارد. بنابراین برایشان مشکلی پیش نمیآید که از مجتهد خود پاسخ آن را جویا شوند.
اما یک طبیب هر چند که برخی از مسایل خود را میتواند به همین روش حل کند و به طور کلی از مرجع تقلید خود سوال کند، اما در بعضی از مواقع برای وی به هیچوجه امکانپذیر نیست که در یک زمان خاصی به مرجع تقلید خود مراجعه کند، بلکه باید خود وی در آن لحظه تصمیم بگیرد و نهایتا به تصمیم خود عمل کند.
میتوانید مصداقی برای این وضعیت بیان کنید؟
به عنوان مثال میتوان به وضعیتی اشاره کرد که در آن طبیبی در یک بیمارستان نشسته است. ناگهان عدهای را به صورت اورژانسی به بیمارستان میآورند که در اثر یک تصادف به شدت مجروح شدهاند. وقتی طبیب مزبور با چنین مصدومان اورژانسی مواجه میشود، گاهی چندین مساله پیش میآید که وی باید در مورد آن مسایل خود راسا در مورد اینکه وظیفه شرعی او در این مواقع چیست، تصمیم بگیرد.
مثلا ممکن است این پزشک نتواند همزمان به همه مصدومان در عرض هم رسیدگی و کمک کند. شاید به این دلیل که امکانات بیمارستان این اجازه را به او نمیدهد و یا آنکه خود او قدرت آنراکه در آن واحد راجع به همه آن مجروحین تصمیم بگیرد، ندارد.
در این وضعیت این پرسش مطرح خواهد شد که وی باید چه کند و به عبارت دیگر بر چه معیار و اساسی باید تصمیم بگیرد؟ چه کسی را برای درمان باید در اولویت قرار دهد.
یا فرض کنید که زن حاملهای را نزد او میآورند به این جهت که این خانم میخواهد زایمان کند و مهلت زایمان از نظر زمانی به حدی رسیده است که جان مادر یا جنین در خطر است. در این وضعیت ممکن است این سوال مطرح شود که طبیب موصوف در چه صورتی باید سقط جنین کند؟ این موضوعات به خصوص در موارد اورژانسی کاربرد خواهد دا شت.
بنابراین در تمایز پزشکان و عموم مردم در فقه پزشکی موضوعات مربوط به روابط پزشک و بیمار مطرح است؟
بله. در این رابطه میتوان به نسخهنویسی هم اشاره کرد. به عنوان مثال طبیب با یک بیمار مواجه است که وی میخواهد به نسخه طبیب مورد اشاره عمل کند.
بیمار مطیع طبیب است. در حقیقت در این موارد مریض مقلد طبیب است، یعنی همان رابطهای که یک نفر مقلد با مرجع تقلید خود در مسایل شرعی دارد، همان رابطه را یک بیمار با طبیب دارد. به این معنا که هر چه آن طبیب گفته و نسخه تجویز کرد، آن بیمار به آن عمل خواهد کرد.
در اینجا هم این مساله مطرح خواهد شد که یک طبیب چگونه باید نسخه بنویسد و دستور دهد؟ به عنوان نمونه الفاظ را چگونه استعمال کند؟ اگر جملهای را که مینویسد، مطلق باشد، مریض وی میتواند با تمسک به اطلاق قول طبیب خود عمل کند و اگر در این حالت عمل به اطلاق جمله پزشک برای بیمار ضرر داشته باشد، طبیب مذکور مسئول خواهد بود.
یا ممکن است یک طبیب جمله را به طور عام به بیمار خود بگوید و تخصیصی وارد نکند. به عنوان مثال یک بیمار از پزشک خود میپرسد که چه غذاهایی برای او ضرر دارد و نمیتواند از آنها تناول کند.
اگر نظر طبیب این باشد که انواع خاصی از غذاها برای بیمار ضرر دارد و از این موضوع نیز آگاهی کامل داشته باشد، باید جملهای بگوید که بیمار از آن عبارت عموم استفاده و استنباط نکند، وگرنه وی با تمسک به آن عموم ممکن است هر غذایی را استعمال کند، حتی غذاهایی که برای وی ضرر دارد. اگر احیانا در این مثال طبیب موصوف به بیمار خود گفت که شما میتوانید از هر نوع غذایی استفاده کنید و آن مریض هم به استناد حرف بیمار غذایی را که برایش مضر است استعمال کرد، طبیب در این مورد مسئولیت شرعی، قضایی و حقوقی خواهد داشت.
در واقع صرفنظر از مسئولیت الهی و روز قیامت، اگر مریض به استناد عبارت عمومی طبیب غذا را خورد و به وی ضرر رسید و در دادگاه اثبات کرد که آن طبیب این جمله عام را به کار برد و بر آن اساس غذا را خوردم و این غذا خطرناک بوده و خسارت وارد شده، مسئولیت مدنی برای پزشک ایجاد خواهد شد.
فعالیتهای پزشکی فوق که به عنوان نمونه به آنها اشاره کردید، چگونه در فقه پزشکی مطرح میشود؟
این مثالهایی که من به آنها اشاره کردم، همه نمونههایی هستند که در آموزش تفقه باید یاد گرفته شوند. به این ترتیب یک طبیب باید مقداری از اصول و قواعد فقه بداند. در واقع وی باید بداند که چگونه یکسری از قواعد را اعمال کند.
منظور من از «فقه پزشکی» این موارد است. این مثالها، نمونههایی است که براین اساس یک طبیب باید چگونه به مسایل «فقه پزشکی» آشنا شود.
فقه پزشکی به روابط میان بیمار و پزشک چگونه مینگرد؟
یکی دیگر از این حوزهها، ارتباط میان بیمار از یک سو و پزشک از سوی دیگر است. در این قسمت رابطه طبیب با بیمار، رابطه یک مرجع تقلید با مقلد خود است. در حقیقت طبیب به سان یک مرجع تقلید در حوزه درمانی است و هر دستوری که پزشک میدهد، بیمار اطاعت محض میکند.
به عنوان مثال اگر طبیب دستور داد که آمپولی باید به بیمار وی زده شود، اما توضیح نداد که آیا آن آمپول باید در رگ بیمار زده شود یا در عضله و بیمار مورد اشاره از اطلاق کلام طبیب خود استفاده کرد و فرضا آمپول به جای رگ در عضله زده شد یا بالعکس، مسئولیت تمام این موارد بر عهده آن طبیبی است که به بیمار خود توضیح کامل راجع به این مساله نداده است.
به اعتقاد شما اهمیت توجه حوزه پزشکی به قواعد فقهی به چه علتی است؟
در حقیقت نقش طبیب، نقش یک کارشناس است و قول وی برای بیمار حجیت دارد. در شرع مقدس اسلام گفته شده که برای کسی که بیمار است و روزه گرفتن برای وی ضرر دارد، تکلیف به روزه گرفتن از او ساقط میشود. به عبارت دیگر نه اینکه جایز است تا روزه نگیرد، بلکه حرام است که روزه بگیرد.حال چه کسی میتواند تشخیص دهد که روزه برای یک بیمار ضرر دارد یا خیر؟ همچنین ممکن است پرسشی به میان بیاید مبنی بر اینکه چه اندازه از ضرر مسقط روزه است و در واقع معانی ضرر در اینجا چیست؟
مجتهدین میگویند که اگر طبیب نداند که مستند قول مجتهد چیست و فقط یک کلام را شنیده باشد که روزه گرفتن نباید ضرر داشته باشد، طبیب و بیمار هر دو به نحوی به هلاکت خواهند افتاد. به عنوان مثال هر کسی که روزه بگیرد، یقینا گرسنه خواهد شد. همین گرسنگی خود نوعی ضرر است و اگر طبیب خیال کند که منظور مجتهدین همه انواع ضررها است، درست نیست. از طرفی هم ضرر لازم نیست که به حد مرگ باشد. اینجاست که طبیب بایستی قاعده ضرر و رابطه آن با حکم ضرری و حکم روزه را بداند تا بتواند نسبت به شرایط جسمانی بیمار خود تصمیم گرفته و عمل کند.
شما به عنوان نمونه فرض کنید که خانم بیماری خواهان دانستن این موضوع است که توان حاملگی دارد یا خیر. اگر احیانا حامله شدن آن خانم حقیقتا برای او خطر جانی داشته باشد، طبیب باید حتما این موضوع را در نظر داشته باشد، اما اگر خطر جانی نداشت، بلکه خطرهای خاص دیگری داشت، طبیب باید بداند که در چه فرضی میتواند اجازه حاملگی را به بیمارش بدهد.
این مساله در بسیاری از موارد برای طبیب پیش میآید. به عنوان مثال تکلیف به روزه گرفتن از زن مرضعه که به بچه شیر میدهد، در مواردی ساقط شده است، زیرا کمبود شیر برای بچه شیرخوار ضرر خواهد داشت. باز هم در اینجا تشخیص طبیب تعیینکننده خواهد بود.
به این ترتیب نقش طبیب بسیار مهم است و نظر او در واقع یک نظر کارشناسی است. ما خود به یاد داریم که در گذشته علما و مراجع تقلید دخانیات استعمال میکردند و این کار عمل قبیحی نبود. برای من روشن است که اگر احیانا اطبا در آن زمان به علما گفته بودند که سیگار کشیدن سرطانزا است و حد ضرری آن به چه اندازه است و در حقیقت رابطه این مساله را با سرطان مشخص کرده بودند، یقینا فقهای بزرگ مرتکب چنین عملی نمیشدند.
در زمان ما پزشکان مساله مضر بودن سیگار را مطرح کردهاند و کم کم میبینیم که حتی سیگار کشیدن در اماکن عمومی ممنوع شده است، زیرا این رابطه توسط پزشکان مشخص شد. یا به عنوان مثال در حال حاضر با آلودگی محیط زیست مواجه هستیم. ما هنوز نمیدانیم که هوای آلوده شهر تهران به ما دقیقا تا چه اندازه ضرر میرساند.
اگر اطبا روزی اظهارنظر قطعی راجع به مضار آلودگی هوا کنند، آن وقت اتومبیلداران و کارخانهجات باید تصمیم خاصی را اتخاذ کنند. اینها مقدمات فتوای فقیه است.
به این ترتیب یک پزشک برای آنکه نظر کارشناسی خود را ارایه کند، بایستی یکسری از مسایل را نه به اندازه ای که یک فقیه میداند، بلکه در یک حد ضروری و متعارف بداند. به عنوان نمونه در حال حاضر به کارشناسان رسمی و سوگندخورده دادگستری که نقش کارشناسی دارند، مقداری اطلاعات حقوقی میدهند، زیرا اگر یک کارشناس رسمی دادگستری هیچگونه اطلاعات حقوقی نداشته باشد، کارشناسی وی ارزشی ندارد. طبیب در این بخش دوم از صحبتهای من، باید تا حدودی اطلاعات فقهی داشته باشد تا بازوی دست فقیه باشد و اظهارنظر کند. در واقع پزشک باید از تاریخ، اصول و قواعد فقه و همچنین نحوه استنباط فقهی آگاهی داشته باشد.
طبابت از ضروریات زندگی اجتماعی است. مبانی فقهی مسئولیت پزشک چیست؟ در مقابل به نظر شما برای ضمان طبیب چه ارکان و قواعد فقهی باید وجود داشته باشد؟
همانطور که در کتاب «فقه پزشکی» عنوان کردیم، به دلیل اینکه طبیب در عملیات درمانی مباشر است، باید بداند که همیشه مسئولیت در حقوق اسلامی از انتساب زیان به واردکننده زیان ناشی میشود. مادام که انتساب امکانپذیر نباشد، مسئولیت نیز وجود نخواهد داشت.
همانطور که اشاره کردم هر چند که مثلامریض خودش دارو را مصرف میکند، اما طبیب از این جهت انتسابی مسئول است. دو حالت وجود دارد.
طبیب یا جراح است یا نسخه مینویسد و دستور میدهد. آنجایی که پزشک جراح است که خود وی مباشر است و مسئولیت متوجه اوست. آنجا که نسخه میدهد، درست است که بیمار دستورات طبیب را اجرا میکند و به عنوان مثال خودش قرص را میخورد، اما اراده وی مغلوب و مقهور اراده طبیب است. یعنی اراده طبیب اقوی از اراده بیمار است و اینجا اصطلاحا گفته میشود که سبب اقوی از مباشر است. یعنی در اینجا طبیب سبب و بیمار مباشر است، ولی سبب اقوی از مباشر است.
به این ترتیب ما قاعدهای در فقه داریم به نام «الطبیب ضامن» و همیشه طبیب را ضامن میدانیم، مگر آنکه قبل از عمل جراحی یا نسخهنویسی از بیمار تبری جسته باشد. یعنی از بیمار برائت گرفته باشد. اگر طبیب قبل از عملیات درمانی از بیمار برائت نگرفته باشد، در ایراد خسارت به بیمار، چه مقصر باشد یا نباشد، ضامن فعل خود است، اما اگر از بیمار برائت گرفته باشد، وی فقط در صورتی ضامن است که مرتکب تقصیر شده باشد.
نظر شما راجع به اینکه قانون ما بین آثار حقوقی ناشی از اخذ برائت و رضایت از بیمار تفاوت قایل شده است، چیست؟
همانطور که اشاره کردید قانون مجازات اسلامی بین اخذ برائت و رضایت در آثار آن فرق گذاشته است. قانون برای عدم ضمان طبیب، صرف رضایت را کافی ندانسته است، اما اعتقاد و فتوای شخصی من این است که همان اخذ رضایت از یک بیمار برای عدم مسئولیت پزشک کفایت خواهد کرد.
قاعده احسان در اعمال پزشکی چه نقشی را ایفا میکند؟
در حقیقت باید بگویم که قاعده احسان انجام یک عمل با انگیزه انجام یک وظیفه انسانی است. این قاعده یکی از قواعد فقهی مسقط ضمان است.
یعنی کسی که کاری را با انگیزه خیر انجام داده باشد، ضمان از گردن او ساقط است. معنای احسان این است که شخصی که کاری را انجام میدهد، هیچ قصدی جز خدمت به شخص زیاندیده نداشته باشد. به این ترتیب یک طبیب را که برای درمان بیماران از آنها مزد میگیرد نمیتوان شخص محسن نامید، زیرا او برای اخذ مزد خود کار کرده است.
درست است که یک طبیب خواهان انجام عمل مقدسی است، ولی او صد در صد به خدمت به مردم در این راه نظر ندارد، بلکه علاوه بر خدمت حتما میخواهد مزد هم
دریافت کند.
با توجه به اینکه حسب مورد از بیمار خود یا آن بیمارستان که مستخدم آن بوده و در آنجا کار میکند، مزد دریافت میکند، به هر حال صرفا برای آن بیمار کار نمیکند.
ما عقیده داریم که قاعده احسان در جاهایی کاربرد دارد که یک طبیب جز قصد خدمت به بیمار، قصد دیگری نداشته باشد و براساس وظیفه انسانی این کار را انجام میدهد، نه بر مبنای تعهدات و التزامات شخصی. ما این مبحث را هم در کتاب «فقه پزشکی» و هم در کتاب دیگری تحت عنوان «نظریه عمومی شروط و التزامات در حقوق اسلامی» بحث کردهایم که سال گذشته کتاب اخیر، کتاب سال شد. ما اعتقاد داریم که اگر یک طبیب هیچ انگیزهای جز انگیزه خیر و خدمت به بیمار نداشته باشد، در اینجاست که قاعده احسان نقش خود را ایفا خواهد کرد. به عنوان مثال فرض کنید که شما در هواپیما نشستهاید. یکدفعه احوالات کسی بد میشود.
بلندگوی هواپیما اعلام میکند که اگر طبیبی در هواپیما حضور دارد، خود را به مهماندار معرفی کند. در این وضعیت یک طبیب حاضر در آن هواپیما خود را معرفی کرده، بیمار را معاینه میکند و در مورد وی تصمیم خاصی را اتخاذ میکند.
فرض کنید که به وی ماساژ قلبی میدهد.
ولی مثلا این ماساژ قلبی انجامشده برای وی مضر بوده است. بیمار نیز هیچ اشتباهی نکرده است، ولی عملا ماساژ برای بهبود بیمار نتیجه نداده است. به اعتقاد من اگر احیانا ضرری از ناحیه پزشک به وی در نتیجه این ماساژ قلبی وارد شود، قاعده احسان در این فرض نقش خواهد داشت و مسقط ضمان عمل آن طبیب خواهد بود.
از لحاظ علم پزشکی مرگ مغزی نقطه پایان حیات انسانی است. رویکرد فقها نسبت به مرگ چیست؟
در جواب به سوال شما باید بگویم که مرگ را نه قرآن تعریف کرده است و نه سنت. سوال در اینجا است که مرگ چه زمانی اتفاق میافتد و چه زمانی میگویند انسان زنده و چه زمانی میگویند انسان مرده؟ شاید ما یک زمانی براساس تعاریف خود، مرده را با معیار خاصی تعریف کنیم، اما در علم پزشکی تعریف دیگری داشته باشد.
البته به طور کلی اعتقاد من بر این است که این موضوع که تا چه زمانی شخصی را زنده تلقی کنیم، تکلیف فقها نیست، بلکه متفکران و پژوهشگران پزشکی باید در این زمینه نظر دهند که آیا مرگ با ایست مغز است یا با ایست قلب. به این ترتیب هر آنچه که پزشکان در این زمینه گفتند، فقیه تابع نظریه علمی آنها است.
حمایت :۱۹/۹/۱۳۹۰
سایت حقوقی وکیل محمد مقصود وکیل محمد مقصود ؛ وکالت و مشاوره در امور حقوقی